کتاب خوندن یکی از لذتهای زندگیست!

کافه پیانو

دیشب خوندن کتاب کافه پیانو تموم شد. شخصا انتظار بسیار بیشتری از کتابی که به چاپ پنجاهم رسیده داشتم و این کتاب فقط 40 درصد انتظارم رو برآورده کرد. به نظرم توضیح بیهوده بعضی جزییات حوصله خواننده رو سر می برد و واقعا وسطهای داستان دیگه خسته شده بودم از خوندنش که ورود صفورا تونست یه ذره منو به خوندن و جلو رفتن وادار کنه.

بعضی قسمتهای داستان و جملاتی که تا حدودی نظرم رو جلب کرد:

  • حواس تان باشد!...لباس ها این قدر مهم اند توی بودن، و توی چگونه بودن مان. و اگر میبینید کسی کار بزرگی نمی کند؛ برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساسا، آدم کوچکی ست.

  • متوسط بودن؛ حال بهم زنه گل گیسو. تا می تونی ازش فرار کن. پشت سرت جا بذارش. نذار دستش بهت برسه.

  • پری ناز خیلی خاطرش را مکدر این جور قضایا نمی کند و می فهمد زندگی آن قدر بهش فرصت نمی دهد که بخواهد تمام عمرش را بنشیند و یکی یکی اشتباهات دیگران را آن هم با این دقت و حوصله و حساب گری چوب خط بزند. تا بعد و سر فرصت؛ بنشیند به حساب رسی جنایات دیگران در حق خودش و به یکی یکی شان هم بی رحمانه رسیدگی کند.

  • یعنی من می میرم برای این که کسی حالا هر کجا که هست عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزد مخفی نکند. یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی درباره اش می کنند؛ خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد. یا آن طوری که هست، خودش را بروز ندهد.

  • چیزیی که با همه وجود ازش متنفرم؛ این است که کسی دلش غنج بزند برای پولی که مستحقش است، آن وقت دائم خدا بگوید"قابلی ندارد، حالا بعدا حساب می کنیم. چه عجله ای".

  • این نگرانی اوم موند. یعنی بهش عادت کردم. طوری که اگه یه روز نگران چیزی نباشم؛ حالم خوش نیس. باورت می شه؟... شاید اگه می تراشیدش، حال و روزم این نبود که الان هس. تکلیفم روشن می شد با خودم.

  • من دیوانه ی این طور زن هام. که حاضرند برای چیزی که صفا کرده اند به چنگش بیاورند بجنگند.

  • پرسیدم مگه همتون با یه سنگ بازی نمی کنین؟!

  • کفت: نه. هر کی واسه خودش یه سنگی داره.گفتم: خب... از مال اونایی استفاده کن که سنگشون صافه.

  • گفت: اونا سنگ شونو نمی دن به دیگران... می ترسن ببازن.

  • توی چند قدمی که تا کافه راه بود، با خودم فکر کردم" چه قدر بد است که آدم باید همیشه سنگ صاف خودش را داشته باشد و هیچ کس نباشد سنگ صافش را به آدم قرض بدهد از ترس اینکه کبادا یک وقت خودش ببازد!".

  • همیشه ی خدا همینطور است. بازی زن ها با آدم؛ همیشه اولش حکم تفنن را دارد. اما یک کم که می گذرد؛ دو طرف می بینند که "نه، خیلی هم تفننی در کار نیست!: و گویا چیزهایی پشتش خوابیده که نمی شسود نادیده اش گرفت. چیزهایی که اولش توی دل آدم، یک نقطه ی خیلی ریز است که می توانی نادیده اش بگیری. اما همین که یک کم بهش توجه نشان بدهی؛ آن قدر بزرگ می شود که همه ی دلت را ممکن است بگیرد.

  • " جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند. اگر که تنها یک طرف مقصر بود".

   + مهسا میم ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٦
comment نظرات ()